شکر روز وصال

جزای آن که نگفتيم شکر روز وصال
شب فراق نخفتيم لاجرم ز خيال
بدار يک نفس ای قايد اين زمام جمال
که ديده سير نمیگردد از نظر به جمال
دگر به گوش فراموش عهد سنگين دل
پيام ما که رساند مگر نسيم شمال
به تيغ هندی دشمن قتال مینکند
چنان که دوست به شمشير غمزه قتال
جماعتی که نظر را حرام میگويند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مردست در کمند غزال
تو بر کنار فراتی ندانی اين معنی
به راه باديه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصيحت کنان ما اينست
که ترک دوست بگويم تصوريست محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به درنرود همچنان اميد وصال
حديث عشق چه حاجت که بر زبان آری
به آب ديده خونين نبشته صورت حال
سخن دراز کشيديم و همچنان باقيست
که ذکر دوست نيارد به هيچ گونه ملال
به ناله کار ميسر نمیشود سعدی
وليک ناله بيچارگان خوشست بنال
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان ۱۳۸۸ ساعت توسط شاهین جوانمردی
|
